۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

چرا اسراییل به جای ترور علمای هسته ای بت اعظم جمهوری اسلامی را ترور نمی کنه !


بعد از یک سال از ترور علمای به اصطلاح هسته ای جمهوری اسلامی بار دیگر عمال صهیونیسم بین الملل در ددمنشی اشکار در سالگرد ترور با همان شیوه بمبگذاری  از طریق چسباندن بمب به درب ماشین یک فقره از جان برکفان بازرگانی هسته ای که در سایت نطنز ( توضیح منظور از سایت در اینجا مجتمع هسته ای است نه سایت اینترنتی !!) به شغل های شریف بازرگانی هسته ای نفتی  استادی و غیره اشتغال داشته است را به صورت ناجوانمردانه ای ترور کردند و ایشان را به شهادت رساندند و به نوعی می شود گفت به دیار عدم رهنمون کردند.

شیوه مذبوحانه ای که با شناسایی علمای هسته ای اغاز می شود و با یک دستگاه موتور سیکلت و دو نفر سرنشین تعلیم دیده که به صورت قاچاق از مرزهای امام زمان عبور کرده و بعد از چسباندن بمب به در ماشین با ریموت کنترلی علمای هسته ای را از این دنیا به ان دنیا می فرستند تا در جنت الله با حوری و غلمان مشغول هسته بازی شوند. البته انطور که شواهد نشان می دهد این ترورها خیلی ساده و با هزینه کمی صورت می گیرد که از حوصله ما خارج است !

در اینجا سوالی مطرح می شود چرا صهیونیست ها و موساد به جای ترور سالیانه علمای هسته ای اتمی به سراغ سر دسته و سر منشا اصلی نمی روند و مثلن احمدی نژاد و حضرت ایت الله خامنه ای ولی امر مسلمین جهان را ترور نمی کنند. والله احمدی نژاد صحبت از  محو اسراییل میکنه نه این علمای هسته ای خردپا . این سید علی خامنه ای  است که دستور ساخت بمب اتم داده. !

به دلایلی  موساد و صهیونیسمها بت اعظم را ترور نمی کنند از جمله اینکه خامنه ای توسط امام زمان حراست می شود و نایب ایشان است و خود حضرت امام زمان از جان علیل خامنه ای در برابر ترورها محافظت میکنه . احمدی نژاد هم نایب نایب امام زمان است و هاله دار است و برای همین اسراییل نمی تواند وی را ترور کند. خامنه ای  در جایی زندگی میکنه چرنده و چرنده جرات نمی کنند به شعاع چند صد متری مقر خ.ر نزدیک شوند . هزینه محافظت از خ.ر سالیانه چند میلیارد تومان است. صدهها محافظ از مقر خامنه ای مراقبت می کنند و دست اخر اینکه اسراییل خ.رها را ترور نمیکنه!! 

طنز تحلیلی / سرگرمی

پرشیا رویال

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

شــبـــاهـــت و تــفـــاوت خـــــــــــ.ر بــا گـــــــــ.ز


مقایسه حضرت ایت الله خامنه ای با یک فقره گوز

//1- هر دو صدای ناهنجاری دارند خامنه ای در سطح جهان و گوز در سطح یک جمع چند نفره

//2- هر دو بوی گندی دارند هر گاه خامنه ای دهانش را باز می کند بوی گندی در جهان منتشر میشود گوز هم همین مکانسیم را دارد ولی سطح چند متر

//3- هر دو عادل هستند خامنه ای دوست و دشمن نمی شناسد. گوز هم دوست و دشمن نمی شناسد

//4- هر دو باعث بی ابرویی هستند خامنه ای در سطح جهان و گوز در سطح محلی

//5- هر دو منفور هستند کمتر کسی خامنه ای و گوز را دوست دارد

//6- هر دو معلول هستند خامنه ای معلول انقلاب و گوز معلول سوء هاضمه

//7- هر دو دشمن فراوانی دارند و با ترس و لرز فعالیت می کنند

//8- هر دو باعث شرمساری و سرافکندگی هستند خامنه ای دز سطح جهان و گوز در سطح چند نفر

//9-هیچ کس دوست ندارد خودش را وابسته به خامنه ای و گوز معرفی کند مگر انکه عقلش کم باشد

//10- خامنه ای یک کشور را به گند کشیده ولی گوز باد هواست


نتیجه آنکه خامنه ای از گوز منفور تر, بی ابروتر , بی شعور تر , ناهنجارتر و انقلابی تر است!


طنز / پرشیا رویال

نوشته داریوش آریایی



۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

خامنه ای: کودکان و نوزادان هم باید در انتخابات مجلس شرکت کنند و رای بدهند!

ولی فقیه جمهوری اسلامی در سخنرانی امروز خود با بیان حضور حداکثری مردم در انتخابات مجلس اسفند ماه گفت :
ـ« دشمن اگر دشمنی خود را کنار نگذارد همین مردم می زنند تو دهن دشمنی که دشمنی می کند. دشمن برای چپاول ملتها دشمنی می کند. دشمن بواسطه دشمنی در بازار ارز دشمنی می کند. دشمن با مایوس کردن مردم از انتخابات می کوشد انتخابات را بی رونق کند و حضور حداقلی به نمایش بگذارد. ایراد می گیرند بنده توهم مالاخویالی دشمن دارم ولی من مالاخولیا ندارم به وضوح دست دشمن را حتی در بیت رهبری می بینیم حتی در اناق خوابم حتی در ختخوابم…. دشمن همه جا حضور دارد. تا وقتی دشمن بخواهد دشمنی کند ما هم دشمنی می کنیم . انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نظام اسلامی را واکسینه کرد. الحمدالله این بار مردم با چشم و گوش باز در انتخابات شرکت می کنند و نمایندگان اصلح را انتخاب می کنند. ملت ولایتمدار ایران درس خوبی از انتخابات دوسال پیش گرفت. برای همین ملت ایران در این انتخابات حماسه باشکوهی را رقم می زد . حضور صد در صدی مردم در انتخابات مجلس مشت محکمی بر دهان تهدیدات پوچ امریکا و اسراییل است . حضور آگاهانه صد در صدی شما ملت فهیم و نجیب در صحنه باعث خنثی کردن حملات دشمن می شود و نیازی نیست ما با هزینه سنگین تنگه هرمز را ببندیم »

سید علی خامنه ای افزود :
ـ« اخیرا دشمن با سواستفاده از بازار ارز کاری کرده است ریال مقدس جمهوری اسلامی که متعلق به امام زمان است و مزین به تمثال مبارک حضرت امام خمینی قدس سره شریف می باشد را بی ارزش کرده است و یک دلار را برابر 18000 ریال کرده است از مسئولین بانک مرکزی می خواهم این نسبت برابری را عوض کنند و از این پس هر ریال جمهوری اسلامی برابر با 18000 دلار باشد تا مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی زده باشیم.«

خامنه ای در بخش دیگر بار دیگر بر حضور صد در صدی مردم در انتخابات مجلس شورای اسلامی در اسفند ماه تاکید کرد و گفت :
ـ« باید همه در این تکلیف الهی شرکت کنند حتی اگر نماز نمی خوانی و روزه نمی گیری و به رهبری فحش میدی و رییس جمهور را مسخره می کنی باید در انتخابات شرکت کنی یعنی وظیفه داری حتی اگر کمونیست هستی حتی اگر بهایی هستی حتی اگر بی خدا هستی حتی اگر منافق هستی حتی اگر دشمن هستی ! همه احاد ملت از صغیر و کبیر باید در انتخابات شرکت کنند. کودکان و نوزدان باید در انتخابات مجلس شرکت کنند و رای بدهند هر ایرانی یک رای دارد حیت کودک یک روزه و جنین 6 ماهه هم حق رای دارد و باید بر سرنوشت خودش حاکم باشد و رای بدهد. «

خامنه ای در اخر گفت : « تو را به روح امام در انتخابات شرکت کنید و رای بدهید. بنده علیل جان ناقابلی دارم اندک ابروی هم دارم که امام زمان به من داده ولی تو را خدا من را بیشتر از این رو سیاه نکنید و در انتخابات شرکت کنید . «

طنز / پرشیا رویال
نوشته داریوش اریایی

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

سرویس های جاسوسی موساد و اینتجلنس سرویس انکلیس و سیا امریکا دلار را در بازار ارز به نتشنج می کشند


به گزارش خبرگزاری فارس نیوز رییس پلیس مبارزه با فساد مالی خبر از اختلال ماموران سیا و موساد در بازار ارز خبر داد

به گفته  این مقام مسئول در عملیات شناسایی مفسدان اقتصادی در بازار ارز ردپای سرویس های جاسوسی به وضوح دیده می شود.

رییس پلیس مبارزه با مفاسد مالی به خبرگزاری فارس نیوز گفت:«  اینها با شگرد خاصی سعی کرده اند تلاطم را در بازار ارز ایجاد کنند و برای همین اقدام به بالا بردن نرخ دلار در بازار ارز کرده اند . شیوه مذبوحانه غرب وایادی استکبار جهانی شناسایی شده است و این تلاشها با توجه به بیداری ملت ایران محکوم به شکست است.  برادران گمنام امام زمان توانسته اند در چند روز اخیر چند تیم صهیونیستی موساد و سرویس جاسوسی انگلیس و امریکا را که سعی می کردند با داد زدن قیمت دلار را در بازار ارز افزایش بدهند را شناسایی کردند و نیروهای پلیس خدوم نیز  توانستند با صدایی بلند تر قیمت ارز را کاهش بدهند. «

وی افزود : « با عنایت امام زمان  بازار ارز در ارامش خاص و باور نکردنی به سر می برد و قیمت دلار زیر 1400 توامن است و شایعه دشمنان در ایجاد نرخ ارز به شکست رسید هاست و شایعه دلار 1800 و 1700 تومانی دورغ است و توسط ایادی استکبار جهانی در سطح جامعه منتشر شده است . غرب با تشویش اذان عمومی قصد دارد دولت جمهوری اسلامی را بی عرضه نشان دهد در صورتیکه ما خیلی هم عرضه داریم . ـ»
این مقام در اخر از مردم خواست از خرید دلار 1700 توامنی و مبالغ بیشتر خودداری کنند و اگر دلار 1400 تومانی و کمتر دیدند با کله بخرند »

طنز / سرگرمی
 


۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

اگر امریکا بخواد اذیت کنه علاوه بر تنگه هرمز , تنگه خلیج مکزیک و کانال پاناما را هم می بندیم



سردار سر لشگر دکتر دامپزشک بسیجی سپاهی سید حسن فیروزابادی رییس نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران از امادگی کامل ایران اسلامی به رهبری ولی امر مسلمین جهان در خصوص بستن تنگه های جهان در واکنش به تحریم نفت خبر داد.
 به گزارش رجا نیوز فیروزابادی در همایش عاشوراییان مانور ولایت 90 با قبیح خواندن کمک امریکا در ازادی ملوانان ایرانی گفت : « همه دنیا می داند دزدان دریایی سومالی از سوی امریکا تغذیه می شوند و با کمک امریکا اقدام به راهزنی دریایی می کنند. امریکایی ها با لباس مبدل به دزدان دریایی سومالی یک لنج ماهیگیری را که از سواحل ایران خارج شده بود را به گروگان گرفتند و بعد هم وانمود کردند این ملوان ها را نجات داده اند در حالیکه  از اول ماجرا  خود امریکایی ها در لباس دزدان دریایی این ملوان ها را دزدیده بودند . ما در بازجویی از ملوان های ازاد شده لنج دریافتیم دزدان به لهجه امریکایی حرف می زدند و پوست سفید و موی بور و چشمهای ابی داشتند در حالیکه همه می دانیم سومالی ها پوست تیره و موی سیاه دارند و عربی حرف می زنند. ما از امریکا می خواهیم به جای داستان سرایی و شانتاژ به فکر  دروغ هایش باشد که باعث رسوایی جهانی نزد ملتهای ازاده شده است »

فیروزابادی در خصوص مانور سپاه در تنگه هرمز گفت : « با عنایات بی شمار ولی فقیه بعد از رزمایش ولایت ارتش برداران سپاهی از هفته اینده اقدام به تمرین بستن تنگه هرمز در ابهای ولایت مدار خلیج فارس می کنند تا حساب کار دست دشمنان اسلام بیاد. در این مانور تنگه هرمز را به مدت چند ثانیه می بندیم تا دنیا متوجه قدرت بیکران جمهوری اسلامی به رهبری ایت الله خامنه ای شود. بعد از چند ثانیه در تنگه را باز می کنیم.«

فیروزابادی مانورهای محدود به ایران ندانست و گفت : « مانورهای ما محدود به ایران و منطقه خاورمیانه نیست و ما در سراسر جهان برنامه نظامی داریم اگر امریکا بخواد اذیت کنه علاوه بر تنگه هرمز تنگه خلیج مکزیک و کانال پاناما و کانال سوئز و تنگه برینگ در الاسکا و ورودی اقیانوس اطلس و اقیانوس ارام را هم می بندیم. تهدیدات ما تو خالی نیست چون امام زمان با ماست. همانطور که هواپیمای رادار گریز امریکا را ساقظ کردیم ناوهای لگن بر امریکا را در ابهای خلیج فارس غرق می کنیم »

طنز / سرگرمی

پرشیا رویال

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

آلن ایر سخنگوی فارسی زبان وزارت خارجه امریکا : اینترنت چمدانی می خواهید یا اینترنت کیفی!


گفتگوی اختصاصی  بی بی سی قهوه ای* با آلن ایر سخنگوی فارسی زبان وزارت خارجه امریکا

خبرنگار  ما : سلام حاجی ایر خوب هستید؟

آلن ایر : به لطف شما به قول خواجه حافظ شیرازی نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ....

خبرنگار ما: بعله خواجه حافظ درست فرمایش می کنند اقای ایر این چمدان اینترتی به کجا رسید

الن ایر : به جاهای خوبی رسیده به قول سعدی شیرازی سعديا مرد نكونام نميرد هرگز / مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند....


خبرنگار ما: یعنی به کجا رسیده

الن ایر : اتفاقا دیروز اقای پرزیدنت اوباما بنده را صدا کردند و گفتند به جوانان ایران بگو اوباما نه با اونهاست بلکه اوباما با شماست و دستور اکید دادند اینترنت باید  به خانه های جوانان ایرانی برود. ان شالله بزودی شاهد چمدان های اینترنتی در ایران خواهیم بود به قول فردوسی طوسی که فرمودند :چه خوش گفت فردوسي پاكزاد / كه رحمت بر آن تربت پاك باد / ميازار موري كه دانه كش است / كه جان دارد و جان شيرين خوش است

خبرنگار ما : ان شالله  اقای ایر شما از کجا اینقدر شعر حفظ کردید و هر جمله که میگید چند تا بیت شعر بیرون میزنه!؟

الن ایر : به قول اقای مولا جلال الدین بلخی در توصیف امام علی علیه سلام که  گفت من تیغ از پی حق می‏زنم /بنده‏ ی حقم نه مأمور تنم‏ شیر/ حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من ..

خبرنگارما : برگردیم سر بحث چمدان این اینترنت چمدانی کی به ایران میرسه هر روز عرصه بر جوانان ایران تنگ تر شده و اگر اینترنت مثل چیزای دیگه ملی بشه ممکن دسترسی ایرانیان با جهان مجازی قطع بشه  امریکا کی میخواد اینترنت چمدانی را به ایرانیان هدیه کنه ژانویه هم گذشت ؟

الن ایر: به قول  شاعر چون بخارا میروی دیوانه ای // لایق زنجیر و زندان خانه ای .بله بزودی دیگه حالا  شما خودت اینرنت چمدانی می خواهید یا اینترنت کیفی

خبرنگارما :  حالا این اینترنت چمدانی با اینترنت کیفی چه فرقی داره؟

الن ایر : به قول  شاعر که میگه ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود/ وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود من مانده ام. فرق اینترنت چمدانی با کیفی این است که اینترنت چمدانی بزرگتر است و به دردقشر مرفه میخوره و اینترنت کیفی کوچکتر است به درد دانشجویان و دانش اموزان میخوره!

خبرنگار ما :  اقای ایر به قول شاعر بنمودی ما را حالا همون کیفی را هم بدی  یک عمر ممنون میشیم

الن ایر : ان شاالله بزودی  !!! به قول شاعر که می فرماید برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم/ زان پیش که از زمانه تابی بخوریم/ کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی / چندان ندهد زمان که آبی بخوریم 

خبرنگار ما : اصلا نه کیفی خواستیم نه چمدانی  اصلن مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان بدرود

الن ایر : به قول حافظ شیرازی من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم, صدبار توبه کردم و دیگر نمیکنم. باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور, با خاک کوی دوست برابر نمیکنم!

بی بی سی قهوه ای* هیچ ارتباطی با بی بی سی فارسی و غیره ندارد

طنز / پرشیا رویال



۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

داستان سارا و ابراهیم


داستان سارا و ابراهیم
 نوشته داریوش آریایی

-----------------

سارا رو به ابراهیم کرد و گفت :

-من پیرتر از ان هستم که بچه دار شوم .بیا با این هاجر دختر کنیزمان ازدواج کن و از ان بچه دار شو
ابرام با کراهتی ظاهری گفت :
- هرگز من به خدا امیدوارم که از تو بچه دار میشوم . بار هزارم است که میگویی با دختر بچه ای ازدواج کنم .من به روشنی در خواب دیدم که خداوند می فرمود که  سارا پسری خواهد زایید و نامش را ایزاک (اسحاق ) بگذار و بدان که او وارث توست و تمام سرزمین نیل تا فرات را بدو و فرزندانش می بخشم .
سارا با تروشرویی گفت :
- من این چیزا سرم نمیشه .من بسیار پیر شده ام .خودت هم داری صد ساله میشی . امشب با مادر هاجر صحبت کرده ام .هم هاجر وهم پدر ومادرش راضی هستند . امشب اخرین شبی است که یک زنه هستی فردا با هاجر ازدواج خواهی کرد .
ابراهیم ابتدا مقاومت کرد و سپس گفت :
-حال این چنین است باشد من هاجر را به زنی میگیرم.ولی بدان مورد غضب خداون واقع میشویم .
فردا صبح ابراهیم هاجر را به زنی گرفت و به اندرون اورد
 هاجر دختر بچه سبزه رو و قدی کوتاه داشت ولی بیش از سنش نشان می داد .
ابراهیم هنگام ورود به اندرونی به هاجر گفت :
- من راضی به این کار نبودم خواست زنم سارا بود و همانا بدان که او بانوی اول خانه ام است . هرچه بگوید هامن کار کنم . من به خواست او با تو ازدواج کردم که ارزوی دیرینم بر اورده شود  ومن چه دار شوم . سارا به تو لطف نموده است که راضی شده تو همسر من باشی . بیا بریم تو !

هاجر با لباس مندرسی پا به خانه ابراهیم گذاشت و به مال و منال ابراهیم فکر میکرد
همان شب ابراهیم با هاجر همبستر شد و همان جا بود که به خودش گفت :
- چرا زودتر از اینا این کار را نکردم

و اینگونه شد که با لذت وافر آن شب را گذراند
ابراهیم خدا را فراموش کرد و دیگر به وعده خدا را یاد نکرد و همینطور با هاجر و سارا روز گار میگذراند و بیشتر در لذات جنسی غرق می شد و خدا هم چیزی نمی گفت .
ابراهیم را در محل ابرام صدا می زدنند یعنی  حتی سارا هم او را ابرام صدا می زد.
روزهای خوش می گذشت تا اینکه بعد از نه ماه پسری از هاجر پدید امد که ابراهیم پس از مشورت با سارا نام او را اسماعیل نهادند .
همان روز که اسماعیل بدنیا ابراهیم کابوسی دید که خداوند ابراهیم را می لرزاند و می گفت :
- چرا با هاجر ازدواج کردی مگر من نگفته بودم که با سارا هم بچه دار میشوی چرا خلف  وعده کردی ؟!
من که به تو وعده اسحاق ( ایزاک) را داده بودم که  با این هاجر ازدواج کردی هیچی نگفتم حالا دیگه چرا بچه دار شدی  . من ناراحتم حالا هم باید این هاجر و اسماعیل را ببری تو بیابانهای دور دست ول کنی و بیایی . من هم اینجا زودتر کار می کنم تا تو از سارا یائسه بچه دار بشی .زودی می بریشون و زودم بر می گردی.
ابراهیم صبح از خوا ب بیدار شد  بدون آنکه ها بگه  دست هاجر و اسماعیل یک روزه را گرفت و سوار وسیله نقلیه ای کرد و رفتند تو یکی از این بیابانهای اطراف....

ابرام در بیابان به هاجر گفت
خدا به من گفته که تو را اینجاها ول کنم و هیچی بهتون ندم حتی آب خوردن هم گفت بهت ندم .اولش که گفت تو و بچه را بکشم که من در خواب کلی گریه کردم تا اینکه گفت : باشه اونا را ببر تو بیابون ول کن . والا من هم دیگه نمی تونم براتون کاری بکنم .

هاجر گفت :
ولی ابرام چرا این کار را با من کردی منو بدبخت کردی تو نزدیک صد سالته من نه اینکه فکر کنی به خاطر پول وثروت با تو ازدواج کردم نه به خاطر خودت بوده که که ازدواج کردم . ولی این رسمش نیست ما را اینجا ول کنی .حالا ما تو این بیابون چیکار کنیم چی بخوریم . خدا عجب گذاشت تو سفرمون . من که ادم خوبی بودم . مگه من چه گناهی مرتکب شدم .والا خوبه این ابرام که امده منو حامله کرده و این بچه را پس انداخته من باید تاوان بدم

ابرام گفت
من نمی تونم خواست خدا را نادیده بگیرم . حالا هم باید برم
ابرام هنگام رفتن بوسه ای از اسماعیل گرفت و با وسیله نقلیه اش راه افتاد و به سمت خانه اش نزد دخترخاله اش سارا رهسپار شد . هاجر همینطور هاج واج نگاه می کرد .بعدهم نگاهی به اسمان انداخت و گفت باشه اگر اینجوریه من هم دنبال خدای خودم میرم

همینطور که روی زمین نشسته بود . به نظرش امد که ان سوی دره اب است .اسماعیل یک روزه بدجوری تشنه شده بود . هاجر ان سوی دره رفت . دید نخیر اب نیست .سپس برگشت طرف اسماعیل ولی باز به نظرش امد ان سوی دره اب است گامهایش را بلندتر برداشت ولی ابی درکار نبود برگشت سمت اسماعیل که بین دره بود . باز دوباره به نظرش امد که انسوی دره اب است . همینطور ادامه پیدا کرد تا اینکه  هفت هشت بار رفت و امد کرد و دفعه  هفتم هشتم بود که دید زیر پای اسماعیل کوچلو اب است....

زیر پای اسماعیل خیس شده بود .کی اب پاشیده بود . شاید هم اسماعیل خودش را خیس کرده بود . اسماعیل را بلند کرد که پوشاکش را عوض کند که دریافت ان اب یک چشمه است . خدا دلش به رحم امده بود . خدا او را بخشیده بود . حالا شاید یک خدای دیگه بود . تا فکر کرد خدای دیگری این کار را کرده است و احساس کفر کرده است , خوابش برد چون خیلی خسته بود نا سلامتی هفت هشت بار دره را بالا پایین کرده بود .پس همان جا کنار چشمه خوابش برد . بعد هم در خواب نه خود خدا بلکه فرشته ای به خوابش امد چون خدا فقط با مردها صحبت می کند و گفت :
(خدا یکی است خدا بهش برخورده که گفتی میرم یه خدای دیگه پیدا می کنم برای همین دلش به حالت سوخته و برای اینکه نمیری تو واسماعیل را که از نظر خدا زنا زاده  است را بخشید و شما را زنده نگه می دارد . اینک از خواب برخیز و بدان که اسماعیل در قبیله ای که این اطراف است پرورش خواهد یافت ولی نه اینکه فکر کنی پیامبر خواهد شد نه ولی بلاخره قومی فامیلی بهم میزنه . بگذریم حالا بلند شو و به مردم دهکده داستان ابراهیم واسماعیل و به خصوص چشمه را بگو .)
در این هنگام فرشته غیب شد و هاجر از خواب بیدار شد و به سمت قبیله حرکت کرد و همینطور که می رفت اب چشمه بدنبالش می امد . نزدیک قبیله  که رسیدند مردم به پیشواز امدند و اب چشمه و پسر را به فال نیک گرفتند و از ان مادر و پسر به احترام یاد کردند و همانطور اسماعیل را به عنوان قدیس پذیرفتند و انها را مسکن دادند و از اب چشمه بهره بردند و در دراز مدت انجا اباد شد و همینطور بانی ان عزیزتر

ابراهیم با وسیله نقلیه اش از بیابان  برگشت و به سارا گفت :
تقصیر من نبود خدا به من گفت که نباید به حرف زن جماعت گوش می کردی و با هاجر ازدواج می کردی و این معشیت من نبود حال که بچه دار شدی انها را دربیابون ول کن .من نیز چنین کردم و بار دیگر وعده هاش را بیان کرد و گفت باز هم امیدوار باش من مشغول کار هستم الکی که نیست باید روح دمیده بشه اون هم تو  رحم سارای یائسه پیرزن ولی بزودی بچه دار می شوی و با قاطعیت گفت ایزاک ( اسحاق) مسلما برتر از اسماعیل خواهد شد و پیامبر من میشه و سرزمین بزرگی را به اسحاق ( ایزاک) و ذریه اش خواهم داد. خدا باز گفت هاجر و اسمال را فراموش کنیم بیا دست از لجبازی با امر خدا دست  برداریم که همانا خطرناک است و ممکن است مورد غضب خداوند قرار بگیریم .

سارا پس از مدتی دریافته بود که هاجر جای او را گرفته است و چشم دیدن هاجر را نداشت و از هاجر بدش می امد و از اینکه خواسته بود ابراهیم با هاجر ازدواج کند پشیمان بود و خوشحال بود که ابراهیم چنین خوابی دیده است و ابراهیم را سرزنش نکرد و به وعده ابراهیم و خدایش می خندید که امیدوار بود بچه دار شود .
سارا به خدا اعتقادی نداشت ولی ابراهیم هر چند وقت یکبار خدا را یاد می کرد و می گفت خدا مقدر کرده خدا چنین خواسته .
سارا درباره هاجر گفت :
ابرام حال انها را که دربیابون ول کردی انها چه می کنند
ابراهیم به سارا گفت :
خدا هاجر و پسرش را حفط خواهد کرد ما گناهکار بودیم ولی خدا رحیم وبخشنده است . خدا انها را بخشیده است همانطور که ما را بخشیده است . بیا انها را فراموش کنیم و دیگر برخلاف امر خدا حرفی نزنیم و عملی انجام ندیم .
ابراهیم وسارا همانطور که خدا  فرموده بود هاجر و اسماعیل را فراموش کردند و به زندگی معمولی خود پرداختند ابراهیم هر روز با ازمایشهای عجیب و غریب یقینش به خداش بیشتر میشد.
اسماعیل هر روز بزرگتر می شد و همینطور شان و منزلتش در نزد مردم بیشتر می شد . اهالی قبیله به صورت چادر نشین زندگی می کردند که با ورود اب چشمه یک جا نشین شدند و داستان ابراهیم وتولد اسماعیل  را تعریف می کردند .
خدا مشغول کار کردن بود تا پیرمرد و پیرزنی را بچه دار کند . ابراهیم به امر خدا هر شب با سارا نزدیکی می کرد تا حامله شود . بلاخره یکی از شبها که ابراهیم رو سارا کار کرده بود خدا تونست نطفه را ببندد.
بلاخره شکم سارا بالا امد . ابراهیم خدا را شکر می کرد . بعد از نه ماه اسحاق ( ایزاک) بدنیا امد . اینگونه شد که وعده خدا محقق شد .
خدا بار دیگر به خواب ابراهیم امد و گفت :
ما به وعده خود عمل کردیم . کار خیلی سختی بود ولی این معجزه بر تو اشکار است و به همه بگو به خدا ایمان بیارند از این معجزه بزرگتر که پیرزن نودساله ای باردار شده .همانطور که گفتم اسم پسرت را ایزاک (اسحاق ) بگذار و بدان که ذریه او هم صاحب سرزمین خواهند شد.
در محل همه از معجزه ابرام می گفتند که در سن صد و یک سالگی از زنی نود ساله صاحب فرزند شده است .
اسماعیل هفت ساله یا به قولی 14 ساله بود که ایزاک (اسحاق) بدنیا امد . پس از  چندی  خبر به گوش هاجر رسید .
هاجر به اسماعیل گفت :
شنیده ام پدرت از سارا بچه دار شده است . اسمال اسم برادرت  اسحاق ( ایزاک ) است او وراث املاک پدرت خواهد شد . ولی تو می توانی موقعیت خوبی در این قبیله  کسب کنی پس از ورود توبه این قبیله چادر نشین  انها یک جا نشین شدند و این از برکت چشمه تو بوده است . خداوند به توبزرگی داده است و تو باید ریاست قبیله را بدست اوری .
ابراهیم بسیار خوشحال بود و خداوند را شکر می کرد ایزاک ( اسحاق ) را در اغوش می گرفت و با ان بازی می کرد. سارا هم به به خدا ایمانی اورد و اهالی محل هم این زاد روز را به چشم معجزه می دیدند و ان را قبول کرده بودند . ابراهیم مقامش نزد مردم محل  بیشتر شده بود . از همه خوشحالتر خدا بود که توانسته بود سارا و ابراهیم را بچه دار کند .
روزهای به خوبی وخوشی می گذشت و اسحاق ( ایزاک ) هر روز بزرگتر می شد . ابراهیم عشق زیادی به فرزندش می ورزید و هر روز کارش شده بود دعا کردن خدا که او را صاحب فرزند کرده است و خدا هم خوشحالتر می شد .
چند سال گذشت تا اینکه اسحاق ( ایزاک ) 6-7 ساله بود که خدا یک دفعه از سر بیکاری  فکری در ذهنش خطور کرد و به خواب  ابراهیم  وارد شد و از ابراهیم خواست که ایزاک ( اسحاق ) را برای خشنودی خداوند قربانی کند
خدا به ابراهیم گفت :
ببین ابذام تو باید پسرت را در راه من بکشی . اصلا می دونی  با چه  سختی و مشقت من تو را بوجود اورد ه ام . همینطور با چه دردسری برایت معجزه درست کردم . اسحاق (ایزاک ) را لطف کردم و با چه تلاشی پس  از چند سال نوزادی تولید کردم  اونم از تو و سارای پیرزن . حالا من تصمیم گرفته ام که این اسحاق (ایزاک ) را قربانی کنی تا من از تو خشنود شوم . اصلا میدونی چیه من می خوام تو را امتحان کنم . ببینم میتونی عزیزترین کست را برای فرمان من بکشی یا نه . من می خواهم ببینم تو می تونی به پاس زحمات من  فرزندت را بکشی یا نه . منو شرمنده شیطان نکن .
ایراهیم خواست بگه ها که خدا گفت :
حرف نزن چون من خدا هستم می دونم چی می خوای بگی نظرم عوض نمیشه . امروز صبح که بیدار شدی باید سر پسرت ایزاک ( اسحاق ) را می گم نه اون اسماعیل را باید ببری. من به تو علاقه مند هستم .اگر سربلند پیروز بشی من به تو پاداش خواهم داد. حالا برو ببینم چه می کنی .
ابراهیم صبح که از خواب بیدار شد با کسی حرفی نزد . نگاهی به اسحاق ( ایزاک) شش –هفت سالهانداخت که راحت خوابیده بود . کمی تردید در دلش ایجاد شد ولی مگر می شود رو حرف خدا حرف زد . باید پسرش را بکشد . دست دراز کرد و پتوی اسحاق (ایزاک ) را کنار زد و گفت:
 ( پاشو بریم که خیلی کار داریم )
ابراهیم رفت چاقوی سلاخی اش را که با ان سر حیوانات را می برید را برداشت و به همراه قربانی از خانه بیرون رفتند
سارا همینطور خوابیده و از همه جابی خبر بود . ابراهیم دست اسحاق ( ایزاک) را گرفته بود و به سمت مسلخ حرکت می کردند .
ابراهیم از داستان کشتن چیزی به اسحاق (ایزاک) نگفت . حتی سارا را هم بیدار نکرد که بگوید پسرعزیزشان را قربانی می کند و انرا برای رضای خدا می کشد و برای اخرین بار اسحاق ( ایزاک ) را ببین .
اسحاق خنده کنان در راه بود . شیطان وسوسه می کرد .سنگ ریزه می انداخت تا توجه ابراهیم را جلب کند وبه ابراهیم می گفت پسرت را قربانی نکن . به صورت های مختلف بر ابراهیم شک وارد می کرد .ابراهیم هم دچار تردید هایی شده بود ولی با توکل به خداوند براین شبهات شیطان و هجمه های شیطان غلبه می کرد .
شیطان گفت : ببین چه خدایی را می پرستی که جز با کشتن فرزندت خوشحال نخواهد شد . بیا این خدا را ترک کن . فرض می کنیم  که اون اسحاق ( ایزاک ) را به تو داده ولی دلیل نمیشه که تو بچه ات را بکشی . اصلا چرا نباید اسحاق ( ایزاک )  را خودش بکشه . چه خدای ظالمی که مرگ اونو خوشحال می کنه . حالا مرگ کی مرگ اسحاق ( ایزاک ) که چند دهه طول کشید بدنیا بیاد . اصلا تو از کجا میدونی منظورم اینه که تو از کجا مطمئنی که خدا اونو به تو داده  است . چرا اینقدر لفتش داد. چرا زمانی که من به سارا گفتم به ابرام بگو با هاجر ازدواج کنه اینقدر زود بچه دار شدی یادته سر نه ماه بچه دار شدی .

شیطان ادامه به ابراهیم گفت  :
راستی چرا خدا همون موقعه چیزی نگفت و نگفت با هاجر ازدواج نکن  و گذاشت تا بچه (اسماعیل ) که بدنیا امد گفت ببر تو بیابون و صحرا ولش کن . همون موقع من به تو نگفتم . تو اصلا به حرفام گوش نمی دادی . یه کار احمقانه کردی بردی تو بیا بون اونا را ول کردی . اسماعیل که دیگه پسرت بود از گوشت و خون خودت بود . از نظر من خدایی که که با کشتن موافق باشه خدای من نیست برای همین کاراش بود که از خانه اش امدم بیرون . من با کشتن اسحاق ( ایزاک ) مخالفم این کار را انسانی نمی دانم و عملی زشت تلقی می کنم . بیا تا دیر نشده برگرد چاقو را کنار بذار این کار زشت را نکن . خدا خودش پشیمان میشه . مگر یادت نیست خدا چقدر رحیم است چند بار تا حالا پشیمان شده است و انسانها را بخشیده است . ادم وحوا را یادته . چرا راه دور برویم همین هاجر و اسماعیل را بخشید . برو ببین چه دم ودستگاهی راه انداختند . تا حالا چند بار تو را بخشیده  .هر بار که از نظر اون عمل طشتی انجام  دادی بخشیده است . این بار هم می بخشه . خدایی که منت کاراشو سر بنده  بگذاره خدای خودخواهیه وضعف اونو می رسونه

شیطان همینطور پشت سر ابراهیم  می امد و می گفت :
اصلا چرا اونو می پرستی خدایی که هر روز یه چیز میگه یه بار میگه من به تو پسر میدم صد سال طول می کشه یه بار هم میگه با این ازدواج کن . با اون ازدواج نکن . چرا از این فرزند دار شدی . چرا با اون همبستر نشدی  . هر روز یه چیز میگه . حرف حسابش چیه می خواد تو را امتحان کنه . امتحان کنه که چی بشه . تو که اونو دیدی بهش اعتماد داری و در وجودش مثلا شک نداری و قبولش داری . حالا اگرکافر بودی و اونو قبول نداشتی یه چیزی . حالا اومدیم تو سر این پسره را بریدی  مثلا امتحان تو تموم میشه . از کجا معلوم که نگه سر سارا ببر  . سر اسماعیل راببر  و در اخر بگه سر خودتو ببر .
اصلا ببری که چی بشه . من با این همه شیطونی سر از کار این خدا در نیاوردم . حالا چرا یه جور دیگه امتحانت نمی کنه . چرا ازت نمی خواد کارای خوب بکنی . چرا نمی گه گاو و گوسفندات را بین فقرا تقسیم کن . اینم شد کار سر پسرت را ببر تا من راضی بشم . می خوام صد سال سیاه راضی نشی . جنایت به این بزرگی کسی ندیده . اینم شد کار یه  روز بعد از صد سال بچه بدی بعد یه روز بیای بگی حالا سرشو ببر و. بچه ات را بکش .
باز من از این کارها نمی گم بکنی . باز خودت باید تصمیم بگیری
ابراهیم یه گوشش در بود  یه گوشش هم دروازه . از این گوش می شنید و از ان گوش رد می کرد . شیطان انقدر گفت که خسته شد . بر دل ابراهیم تاثیری نداشت . جوری وانمود می کرد که انگار چیزی نشنیده  است و راضی است که اینکار را بکند . بعد هم دست ایزاک  ( اسحاق )  را محکم گرفت تا فرار نکنه .
شیطان که عصبانی شده بود داد زد :
تو می خوای اسحاق ( ایزاک ) عزیز ترین چیزت را نابود کنی . تو می خوای سر پسرت را ببری . تو قاتلی !
اسحاق ( ایزاک )  که تا ان لحظه ارام بود و فکر می کرد با پدرش گردش می کنند به پدرش گفت :
بابا این کی بود  . می خوای  منو بکشی . سرمو ببری . چرا میخوای منو بکشی
ابراهیم گفت :
اسحاق ( ایزاک ) من به خواست خدا می خوام سرتو ببرم . خدا تو خوابم اومد وگفت باید سر پسرت را ببری . زیاد درد نداره . یه جور می برم که دردت نگیره . خدا از مون راضی میشه . تو که نمی خوای خدا از ما ناراضی بشه . چون گناه داره . خدا مارا عذاب می کنه  خدا میدونی چقدر مهربونه . حالا ناراحت نباش .
اسحاق ( ایزاک ) هم که بچه با خدایی بود و تحت تعلیمات ابراهیم بود سرانجام راضی شد که سرشو به خاطر خشنودی خدا ببره .
ابراهیم گفت :
اسحاق ( ایزاک ) جان اصلا نترس به حرف این شیطون هم گوش نده . از صبح تو گوشم داره وزوز می کنه  من جوابش را نمی دم. توهم گولشو نخور و به حرفاش گوش نده . بدان خدا ازت راضی میشه .

ابراهیم دست اسحاق ( ایزاک ) رامحکمتر گرفت که فرار نکنه . شیطان که دید راهی باقی نمانده است و نمی تواند مخ ابراهیم را بزند گفت :
ابرام تو دیگه کی هستی دست شیطون را از پشت بستی . من تو مخم نمی گنجید که یک روز تو را وسوسه کنم تا کسی را بکشی چه برسه به پسرت نه اسماعیل بلکه ایزاک ( اسحاق ) را که صد سال طول کشید تا بدنیا بیاد . حالا می خوای جواب سارا را چی بدی  . میدونی که اون تو را نمی بخشه  . زنها که دین و ایمان کاملی ندارند . اون از حوا و اونم از سارا که هر روز یه جور اعتقادی به خدا پیدا میکنه . دیدی چه جوری به خدایت ایمان اورد  بعد از زاییدن ایزاک ( اسحاق 9 نیمچه ایمانی اورد و خدا هم که دوست نداره با زنها هم کلام بشه  و نمی تونه خودش قضیه را به سارا بگه . سارا هم که خیلی وابسته به ایزاکه ( اسحاقه ) حتما از غصه دق می کنه و میمره . جواب اونو چی می خوای بدی .
با گفتن این جملات بود که ابراهیم کمی ترسید جواب سارا را چی بده  . شانس اورد که سارا خواب بود و اگر بیدار بود و می فهیمد که می خواد سر ایزاک ( اسحاق ) را ببره حتما مخالفت می کرد و اجازه نمی داد که ابراهیم   ایزاک ( اسحاق ) را با خودش به مسلخ ببرد . خدا فهمید که ابراهیم متزلزل شده است  پیامی به ابراهیم دادکه ابرام به خودت تزلزل راه نده وما سارا را ارام خواهیم کرد  راضی کردن سارا با ما .
ولی این چیزا برای ابراهیم جواب نمی شد ولی ابراهیم تصمیم گرفت کار را یکسره کند

شیطان در اخرین لحظات بود که یاد سارا افتاده بود . رفت سارا را بیدار کرد و به سارا گگفت :
چرا خوابیدی . نمی دونی چه خبره  ابراهیم دیونه شده . داره سر ایزاک ( اسحاق ) را می بره . می خواد ایزاکو ( اسحاقو) را بکشه . پاشو بریم که دیگه دیر شده .
سارا سریع بلند شد و به همراه شیطان حرکت کردند . شیطان از اینکه چرا زودتر اینکار را نکرده بود ناراحت بود . کمک می کرد تا سارا سریعتر راه بره . می خواست سارا را کول کنه تا زودتر برسند ولی شیطان نه اینکه از اتش بود و داغ بود نمی شد به شیطان دست زد چه برسد سوارش کند .به هرحال ابراهیم به مسلخ رسید .
سارا و شیطان از پشت بدنبالشان بودند . ترس ابراهیم از سارا بیشتر شده بود ولی به خودش می گفت :
خود خدا یه جوری جوابشو میده من که هرچی دارم از این خداست . هرچی بخواد بهش میدم ولی از اینکه ایزاکو (اسحاقو ) بکشم ناراضی ام .
ابراهیم از ته دل ناراضیه ولی برای خوشنودی خدا چاره ای نداشت .بلاخره خدا با هرکسی حرف نمی زد و از هرکسی که چیزی نمی خواست . ابراهیم بلاخره خدا پرست بود و هرچه خدا  می خواست انجام می داد حتی اگر مرگ خودش یا سارا باشد  حتی راضی شده بود سر ایزاک (اسحاق ) را هم ببره . ایمان و اعتقاد به خدا یعنی همین بکش .
ابراهیم به خودش گفت :
من از  این کار( کشتن پسرش ) ناراضی ام ولی برای خشنودی خدا سرشو می برم .
بعد هم جوری که خدا بشنوه گفت :
خدا از من راضی باش بدان من جز رضای تو کاری نمی کنم .
بعد هم به ایزاک (اسحاق ) اشاره کرد که بر روی زمین بخوابد و سرش را روی سنگی بگذارد . بعد هم چاقویش را تیز کرد . نگاه ترحم انگیزی ایزاک ( اسحاق ) که همراه با اشک بود کمی تردید در دل ابراهیم بوجود اورد ولی یادخدا ترددیدها را دور می کند
لحظه حساسی بود. ابراهیم چاقو را  زیر گلوی ایزاک ( اسحاق ) گذاشت و گریه ایزاک ( اسحاق ) بلند شد . شروع کرد به گریه کردن و هوار کشیدن .
خدا یک لحظه فکری به ذهنش رسید و با خودش فکر کرد که :
اگر من بگم سر این پسره را ببره ایندگان چه قضاوت خواهند کرد چه می گوین . بعد هر کسی پیدا میشه سر بچه هاشو میبره بعد هم میگهخدا گفته . میگند پیامبر  به اون گنده ای سر پسرشو ببره هیچی نیست ما که به دستور خدا و برای رضای خدا بردیم چه شده . رسم بدی میشه . الان که علم پیشرفت نکرده نفوس تو دنیا کمه  و قضاوتها هم که ساده و سطحی  است در اینده انسانها چه می گویند بهتره یه پولوتیک بزنم و دست پیش بگیرم که پس نیفتم . بهتره قبل از اینکه ابرام سر پسره را ببره
خدا پس از مشورت با فرشتگان روبه ابرا هیم کرد و گفت :
ای ابرام تو از امتحان سربلند پیروز شدی  دست نگه دار
این جمله را زمانی گفت که کمی زخم بر گلوی ایزاک ( اسحاق )  بوجود اورده بود یعنی شانس اورده بود وگرنه ابراهیم گوش تا گوش سر ایزاک ( اسحاق ) را می بریدو کار از کار می گذشت .
خدا ادامه داد:
اینک من به تو افتخار می کنم . من فقط می خواستم بدانم بنده صالح من به فرمانم گوش می دهد یا نه . همین مقدار که انجام دادی برای من کافی است .من فهمیدم که تو بهترین انسان کره زمین هستی  و مایه افنخار من بر روی زمین . من که از تو راضی هستم و روی شیطان را کم کردی . یوقت فکر نکنی از اول می خواستم تو سر پسرت راببری هیچی نگم . ..

خدا به ابراهیم که ایزاک ( اسحاق ) را دراغوش گرفته بود گفت
من از ابتدا قصدم این بود که تو تا چاقو را لب گردن ایزاک ( اسحاق ) گذاشتی گفتم  که بسه . من از ابتدا می دانستم که تو این کار را برای خشنودی من می کنی  و روی این شیطون را سیاه می کنی . باریکلا . من خوشحال شدم که از تصمیمت منصرف نشدی  وتسلیم این شیطون ملعون که مخالف ادم کشی بود نشدی . شاید اشتباه کرده بودم که  دست شیطون را باز گذاشتم تا با ادمها حرف بزنه و اونها را از من دور کنه  ولی افرادی مانند تو که روی شیطون را کم می کنند من را خوشحال می کنند.
خدا همینطور نطق می کرد و درود به ابراهیم می فرستاد و بعد ادامه داد:
از امروز تو دیگه ابرام نیستی بلکه ابراهام ( ابراهیم ) هستی تو را باید از این پس ابراهیم باید صدا کنند.
خدا فکری کرد و گفت :
حالا که اینجا امدی دست خالی برنگرد . یه دونه از گوسفندا که اینجاست را قربونی کن و برای خشنودی ما سرببر . من علاقه زیادی به ریخته شدن خون دارم .
ابراهیم که دید مقامش نزد خدا بیشتر شده و قدرت خدا از شیطان بیشتر است  خوشحال شد . ابراهیم سریع رفت و یکی از گوسفندان که منتظر بودند سر بریده شوند  را باکمک ایزاک ( اسحاق ) گرفت و در مسلخ سر برید ند تا خونی ریخته شود تا خدا خوشحال باشد .
شیطان وسارا زمانی رسیدند که مقداری خون برروی زمین ریخته بود . نفرین سارا در امد و گفت :
شیطون لعنتت کنه ابرام این چه کاری بود که کردی . خجالت نکشیدی ظالم سر پسر نازنیم را بریدی اونم به خاطر یه خدا که همه زندگیمون را خراب کرد صد سال طول کشید و تاخیر در حاملگی من پیش اورد . بعد هم که ایزاک ( اسحاق ) را داد چه بساطی درست کرد . قاتل   خدا نگفت منو بکشی . حالا بیا منو هم بکش  من دیگه نمی تونم زنده بمونم .
ابراهیم گفت :
اینقدر کفر نگو سارا  خداوند بخشنده و رحیم است .
 بعد هم ایزاک ( اسحاق ) را صدا زد و گفت :
ایزاک  ( اسحاق ) بیا مادرت امده .
ابراهیم ادامه داد :
 خداوند بسیار رحیم و رحمان است و می خواست ما را امتحان کند ببیند ازاین ازمایش سربلند بیرون می اییم و این توانایی را دارم کارها و اوامر او را انجام بدهیم . خداوند از این پس مرا ابراهام ( ابراهیم ) نام نهاده  ومرا خلیل خدا خوانده است و این شیطون که تو  را گول زده است را لعن کن  و بدان خدا باز هم تو را بخشیده است .
اسحاق که سر گوسفند را در دست داشت به کوشه ای انداخت و در اغوش مادر رفت و گفت :
یکم گلویم درد داره  چیزی نشده گریه نکن بابا منونکشته .
سارا به گریه افتاده بود  وگفت :
من بدون تو میمرم . بعد هم اسحاق را محکم فشار داد .
شیطان که آرام ایستاده بود گفت :
خدا باز نقشه ات را عوض کردی  فهمیدی چه کار احمقانه ای است . می دونم که حرفام روت تاثیر گذاشته و گرنه انسانهای اینده جور دیگری قضاوت می کردند شاید نقش تو در افکار مردم عوض میشد و انجوری که دوست داری  بهت فکر نمی کردن  .باشه من هم میدونم چیکار کنم . از امروز به بعد داستانت را عوض می کنم و به همه میگم که این اسحاق ( ایزاک ) نبوده که می خواسته قربانی بشه و این اسماعیل بوده که مورد لطف خداوند قرار گرفته . اسماعیل فرزند  ارشد ابراهیم است  .او وارث ابراهیم است وخدا اسماعیل را پیامبر بعدی خود کرده است نه اسحاق ( ایزاک ) . تو به اسحاق  ( ایزاک ) بچسب  و من اسماعیل را . من رو اسماعیل کار می کنم تو رو اسحاق ( ایزاک )
این جمله را گفت و به سمت سرزمین اسماعیل حرکت کرد . خدا هم گفت :
برو شیطون هیچ غلطی نمی تونی بکنی .
خدا هم از اینکه نقشه اش را دراخرین لحظه تغییر داده بود بسیار خوشحال بود و همانطور که وعده کرده بود از نسل ایزاک ( اسحاق) قومی پدید اورد .
شیطان هم مردم قوم اسماعیل را فریب داد  و گفت :
این اسماعیل بوده که قربانی شده نه اسحاق و اسماعیل پیامبر خداست
قوم اسماعیل هم باور کردند . چند هزار سال طول کشید که بلاخره از  قوم اسماعیل کودکی به نام محمد به پیامبری رسید و داستان قربانی کردن را به اسماعیل نسبت داد و چند میلیاردی هم باور کردند
.

پایان

نظام اقتصادی جمهوری اسلامی در آستانه ورشکستگی است


وضعیت اقتصادی کشور با ادامه تشدید تحریم‌های مالی و اقتصادی تحمیلی غرب برعلیه جمهوری اسلامی روزبه روز نگران کننده‌ترمی‌شود . از سوی هم فشار مضاعف حذف یارانه ها موجب محرک فتنه اقتصادی می‌شود و در شرایط مناسب میکروب اقتصادی شروع به تکثیر می‌کند و شرایط مناسبی برای میکروبهای اقتصادی بوجود می‌آید که بر بدن بیمار جمهوری اسلامی فشار وارد می‌کند. پیامدهای حذف یارانه‌های انرژی و آزاد سازی قیمت نان و مایحتاج غذایی، تورم شدید را بدنبال خواهد داشت و صف بیکاران و فقدان درامد برای بخشی از جمعیت می‌تواند محرک شورش‌های نظیر شورش‌های مردم تونس و جنبش خاورمیانه ای (بهار عربی) شود.
طرح موسوم به هدفمند سازی یارانه ها که در واقع حذف یارانه های پرداختی به ایرانیان است، هر روز گسترده‌تر می‌شود. در شیوه پلکانی قطع یارانه‌ها  در ایران , در هر مرحله یارانه های بیشتری حذف می‌شوند وبه عبارتی به جای حذف یکباره یارانه‌ها، در فاز نخست با واریز مبلغی پول و حذف تدریجی یارانه انرژی و نان  آغاز می‌شود و سپس در فاز دوم  بجای واریز نقدی بهای بنزین، انرژی و نان  آزاد می‌شود و سیاست‌های حمایتی دولت از اقشار مردم قطع می‌شود.
وام‌های بلاعوض  پرداختی و سرمایه گذاری بی‌نتیجه در کشورهای افغانستان – عراق - ونزوئلا – بولیوی – کلمبیا - لبنان و ده‌ها کشور دیگر فراوان است  که سالیانه میلیاردها دلار خرج بر پیکر بیمار نظام اقتصادی جمهوری اسلامی می‌گذارد. تحریم‌های اقتصادی نیز باعث کمبود کالا و افزایش قیمتها  در سطح کشور شده است.درامدهای ملی  به جای حمایت از مردم، در آمدهای ناشی از حذف یارانه‌ها، صرف کمبود بودجه دولت در امور اداری و هزینه های جاری و فساد مالی سپاه  و پرداخت وام به کشورهای آفریقای و امریکای لاتین و صرف هزینه‌های هنگفت طرح‌های تروریستی سپاه، حزب‌الله و حماس و شورشیان افغانستان و بمب‌گذاری در عراق و ساختن جنگ افزارها و موشک‌ها و توسعه ساخت بمب اتم  و در نهایت در جیب آخوند‌زاده‌ها و مکلا زاده‌ها در شهرهای اروپایی و امریکایی و حساب‌های مخفی جمهوری اسلامی می‌شود. در صحنه داخلی هزینه‌های پنهان پایگاه‌های بسیج و توسعه طلبی‌های سپاه در کنار  طرح‌های بزرگ اقتصادی که عمدتا به صورت قرار دادی و با هزینه‌های بالا در اختبار سپاه و شرکت‌های واسطه‌ای قرار می‌گیرد نیز بودجه بیشتری می‌طلبد که متاسفانه کمبود بودجه با حذف یارانه‌های شهروندان باید تهیه شود که مشکل میکروب اقتصادی از اینجا شکل می‌گیرد.
آمار چک‌های برگشتی به رقم بی‌سابقه‌ای در تاریخ مالی جمهوری اسلامی رسیده است. از سوی بیکاری جوانان و پایین بودن درامد کارگران و کارکنان باعث نگرانی بیشتر بعد از حذف یارانه‌ها شده است . بازار روی خوشی به افزایش مالیات نشان نداده است و چند بار به اعتصاب دست زده است . با توجه به کاهش درامد شهروندان و افزایش قیمت‌ها  و افزایش تحریم‌های جهانی بر علیه برنامه هسته‌ای  اقتصاد ایران دور نمای خوبی ندارد
.از جمله اهداف طرح حذف یارانه‌ها  کسب درامد ۲۰ میلیارد دلاری کسری بودجه سال ۱۳۸۹ دولت جمهوری اسلامی بود که در سال اذر ماه 1390 با اعلام جشن یارانه توسط احمدی نژاد ادامه یافت هرچند اعلام شد بیست تا سی میلیون نفر از ایرانیان مرفه از فهرست یارانه بگیران حذف خواهند شد. دولت احمدی نژاد برای جبران کسری بودجه در سال 90 ابتدا سرمایه های مردم را از طریق صف طلای بانکی جمع اوری کرد و در بخش دوم با افزایش قیمت دلار 1750 تومانی بخش دیگری از سرمایه مردم را از بازار جمع کرد
سیدعلی خامنه‌ای  در ابان ماه سال 89 با طرح اینکه نظام جمهوری اسلامی در برابر میکروب فتنه سیاسی واکسینه است مخالفان و معترضان را به میکروب فتنه تشبیه کرد که باعث شدند نظام جمهوری اسلامی در برابر فتنه‌های سیاسی واکسینه  شود در حالیکه فتنه سیاسی و اقتصادی روزبه روز گسترده تر می شود .

اقتصادی / پرشیا رویال

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

سید علی خامنه ای در راهی گام بر می دارد که سید سلطان حسین صفوی به زباله دان تاریخ رهسپار شد

image

تاریخ تکرار می شود این بار هم حکایت سلطان حسین صفوی است که در حال تکرار است. آسید علی خامنه‌ای در همان جایگاهی قرار دارد که سلطان حسین صفوی قرار داشت سرانجامی مشابه برای دو حاکم که در خرافه غرق شده‌اند و گوشی برای شنیدن صدای مردم ندارند. شاید بزودی قطعه اخر این پازل از سوی اسراییل و امریکا رونمایی شود و بساط سلسله جمهوری اسلامی همچون صفویه به زباله دان تاریخ منتقل شود.
 
در تاریخ آمده است یک حاکم متعصب خرافاتی  به اسم سید سلطان حسین * در سلسله صفوی روی کار آمد که از بس به شرع و دین پایبند بود لقب ملاحسین دریافت کرده بود و صد درجه از سلف پیشین خرافات را داخل سیاست کرد. خلاصه اینکه آنقدر مقید به اجرای سنت و شریعت شده بود که فراموش کرد مردم نیازهای اقتصادی و رفاهی دیگری هم به جز خرافه‌گرایی دارند. بعد هم برای ارضای نیازهای جنسی هر روز صدها دختر باکره صیغه می‌کرد و جالب اینکه از حمایت آخوندها شیعه هم برخوردار بود. سنی‌ها و سایر ادیان را آزار می‌داد و آن‌قدر وضع اقتصادی خراب شده بود که هر گوشه کشور شورش به پا شده بود که در نهایت محمود افغان به پایتخت حمله کرد و سلسله صفویه را برانداخت.

حالا حکایت سلطان حسین صفوی شده حکایت سید علی خامنه‌ای که در دوران حکومتش انقدر خودشیفته شده است که گوشی برای شنیدن صدای مردم ندارد و در پی ارضای مالاخولیایی در توهم به سر می‌برد. سید علی خامنه‌ای همچون ملاحسین سلطان صفوی برای بسط خرافات تلاش می‌کند. اگر امروز در اخبار می‌خوانید تفکیک جنسیتی در فلان جا اجرا می‌شود همان سیاست مجلسی در دوره سلطان حسین صفوی است.
آسید علی در حالی در توهم قدرت‌طلبی به سر می‌برد ولی  نمی‌داند هر لحظه ممکن است اسراییل و امریکا همچون محمود افغان به بیت رهبری حمله کنند و رهبر را اواره سوراخ موش کنند.

آسید علی خامنه‌ای همچون سلطان حسین در توهم نایب امام زمانی به سر می‌برد. جالبه اسید علی همچون سید سلطان حسین در توهم کمک امام زمان به سر می‌برد در حالیکه امام زمان تا حالا پشت صدها حاکم را خالی کرده و هیچ کمکی نکرده است .حتی از چاه بیرون نیامده است تا هوای تازه کند.
آسید علی برای هزاران کیلومتر دورتر از ایران خط ونشان می‌کشد و ادعای رهبری جهان را دارد و ادعا می‌کند ولایت امری مسلمانان جهان را دارد ولی کنار گوشش را فراموش کرده که چند هزار میلیارد گم می‌شود و دهها هزار تن در تلفات جاده‌ای و هوایی کشته می‌شوند و میلیارد ها دلار از درامد نفتی به جای واریز در خزانه سر از لبنان و حماس و کانادا و انگلیس در می‌آورند و ۳۳ ساله جمهوری اسلامی به نقض حقوق بشر محکوم می‌شود تلفات آلودگی هوا در جمهوری اسلامی بیشتر از تعداد کشته‌های جنگ با عراق است . اسید علی خبر ندارد دلار در بازار تهران سر فلک گذاشته و ریال بی ارزش ترین پول جهان شده است. اسید علی  با یک ناو شکن عهد بوق در فکر اشغال تنگه هرمز است در حالیکه در عرض 24 ساعت ایران به اشغال بیگانگان در می اید . اسید علی به فکر قطع ارتباط مردم با جهان است در حالیکه کره شمالی هفتاد سال پیش این راه را رفت. اسید علی همچون سلطان حسین صفوی نمی داند مردمی در ایران زندگی می کنند تنها یک وعده غذا در روز  بدست می اورند ...( و این لیست ادامه دار است.)

حمله نظامی غرب و اسراییل می‌تواند همان نقش محمود افغان را بازی کند و بساط آخرین ولی فقیه را برچیند و پایانی بر جمهوری اسلامی ملایان باشد .

 سلطان حسین *(حکومت: ۱۱۰۵-۱۱۳۵ه‍.ق/۱۶۹۴-۱۷۲۲م) آخرین حاکم از دودمان صفوی بود که به مدت ۳۰ سال حکومت کرد. او در ۱۴ ذیحجه سال ۱۱۰۵ هجری قمری (۶ اوت ۱۶۹۴ میلادی) تاج‌گذاری کرد و حکومتش با قیام افغان‌ها‌ به رهبری محمود هوتکی و سقوط اصفهان پایتخت کشور در ۱۱۳۵ هجری قمری (۱۷۲۲ میلادی) به پایان رسید. پایان سلطنت او فروپاشی عملی دودمان دیرپای صفویه را نیز رقم زد. ( ادامه در ویکی پدیا )


این نوشته با تغییراتی به خودنویس ارسال شده است.

داریوش اریایی



۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مانور ولایت سوراخ نظام را از سر تنگه هرمز و اینترنت تنگ تر کرد


سپاه پاسداران ان قلاب اسلامی در جهت تنگ کردن سوراخ نظام اقدام به برگزاری مانوری در تنگه هرمز و فضای سایبری کرد.

-/-حلاجی,تحلیل و تفسیر اختصاصی وبلاگ پرشیا رویال./.

از انجایی که سران احمق جمهوری اسلامی نهایت فکرشون در حد شپش های شمقدر امام نقی است برای همین در مانور ولایت اقدام به تنگ کردن سوراخ های نظام در دو جهت کردند
یکم چند تا از کارشناسان ساندیسی نظام اقدام به شناسایی حفره ای به اندازه گور خمینی در اینترنت کردند که مردم ایران از این سوراخ مجازی با خارج در ارتباط هستند لذا با عنایت به خط مش دشمن شکن دندان شکن با همت تجهیزات اسراییلی,چینی, روسی و خلاصه اروپایی اقدام به بستن سوراخ اینترنت گرفتند که البته این سوراخ انقدر گنده است ما توانستیم این نوشته مهم تفسیری را در وبلاگ پرشیا رویال منتشر کنیم و با قاطعیت اعلام کنیم سوراخ نظام اسلامی در اینترنت از سوراخ رهبری هم گشادتر است و  چند میلیون تا چیز از توش رد میشه این هم یکیشونه !

دوم یک سری از اراذل واوباش ملقب به برادران قاچاق چی سپاه پاسداران ان قلاب اسلامی که خر تشریف دارند یک سوراخ بزرگ هم در تنگه هرمز پیدا کردند که گفتند اگر سوراخ نفت نظام بسته بشه ما هم سوراخ دیگه نظام که در تنگه هرمزه را می بندیم و اقدام به برگزاری رزماش ولایت در تنگه هرمز کردند که البته امریکای جهانخوار هم گفت به محض اینکه سوراخ نظام جمهوری اسلامی در تنگه هرمز بسته بشه چنان با چیزهامان فشار بیاوریم که جمهوری اسلامی جر بخوره و انوقت اب دریای عمان را باید بریزید اونجا که میسوزه !

سوم اینکه جمهوری اسلاامی انقدر سوراخ داره که اگر اینترنت را ببنده و تنگه هرمز ر هم به فرض محال ببنده امریکا میتونه از سوراخ های دیگه نظام بیاد و ترتیب ولی فقیه را احمدی نژآد یک جا بده

چهارم اینکه دلاری که قرار بود نجس باشه 16000 ریال قیمت داره


طنز روز / پرشیا رویال